آمد بهار سرزده با دامنی سپید
فوج پرنده ها همه گفتند: عید...عید...
برف درخت های زمین خورده آب شد
تا آفتاب دست سر شاخه ها کشید !
جریان گرفت رود و از این مرزها گذشت
جریان گرفت باد و به آن دورها رسید
باران نور بود و به این خاک پا گذاشت
خواب از سر جهان گرفتار شب پرید!
نو شد زمین و چلچله خندید و غصه رفت
وقتی بهار در گل شیپوریش دمید!
...
درهای استجابتمان بسته مانده بود
منت گذاشت برسر ما صاحب کلید !!!
دیگر بهار را به زمین بند می کند
کاری که رفته رفته خداوند می کند !
تاريخ : یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ | | نویسنده : سعید توکلی |

