(با احترامات فائقه به غزل علی اکبر (ع) جناب مهدی جهاندار)
روضه خوان دم گرفته بود آنشب
همه را غم گرفته بود آنشب
گفت: باید به کربلا برویم
تکه تکه ، جدا جدا برویم
پیکری که جدا جدا باشد
بلکه با درد آشنا باشد
بعد از آن واژه های دفتر سوخت
روضه خوان روضه خواند و منبر سوخت !
روضه خوان دست زد به پیشانی
گفت آه از چنین مسلمانی !
رفت مابین خاک و خاکستر
اینطرف اکبر آنطرف اصغر
روضه خوان از جنازه ها رد شد
بغض در سینه اش مردد شد !
روضه خوان خسته شد سپر انداخت
پیش پای امیر سر انداخت !
دید تیری به سوی او می رفت
تیر بی غسل و بی وضو می رفت!
گفت: مولاي من کنار توایم
رو سیاهیم و داغدار توایم
چه قَدَر زخم تو برازنده ست
وای... اردوی تو پراکنده ست!
گفت: چشمی به دور و بر داری؟
یا که از زینبت خبر داری؟
گفت: بود و نبود غارت شد
اکبرت کشته ی حسادت شد!
دخترت فرصت دوباره نداشت
دخترت شوق گوشواره نداشت !
خسته و ناگزیر برگشتند
اهل بيتت اسیر برگشتند !
اصغرت تشنه تشنه جان می داد
آه اگر حرمله امان می داد !
ناگهان بر فرات چین افتاد
مشکی انگار بر زمین افتاد !
دستی انگار در هوا چرخید
تیرهایی که در فضا چرخید
تیرهایی که تا فرود آمد
ماه در حالت سجود آمد !
تشنگی بنده ی یتیمان شد
آب شرمنده ی یتیمان شد !
روضه خوان دست زد به پیشانی
گفت آه از چنین مسلمانی !
روضه خوان رو به قبله زانو زد
روضه خوان گریه کرد و یاهو زد
گفت: آن ماه پا نشد مردم
حق مطلب ادا نشد مردم !
مرگ در پیشگاه او کم بود
_حسرت دیگری فراهم بود _
روضه خوان در میان معرکه بود
روضه خوان روضه خوان معرکه بود
اشک از گونه اش به راه افتاد
تا نگاهش به قتلگاه افتاد
قتلگاهی که غرق ماتم بود
بی گمان مرکز دو عالم بود !
قتلگاهی که خون و خنجر داشت
داغ هفتاد و دو صنوبر داشت !
###
روضه خوان سر سپرده بر می گشت
روضه خوان تیر خورده بر می گشت
روضه خوان روضه را تمام نکرد
کسی از جای خود قیام نکرد!
روضه در بطن ماجرا گم شد
روضه خوان شرمسار مردم شد !
روضه خوان رفت و روضه سر نگرفت
کسی از حال او خبر نگرفت !
###
دهه ی اول محرم بود
روضه خوان در میان ما کم بود !
موضوعات مرتبط: شعر

