سعيد توكلي
۱: سلام
۲:
زندگي! آزرده ام آزرده ام آزرده ام
دست بردار از سرم من غنچه اي پژمرده ام
كاش مي شد كه بدانم چيستم يا كيستم
دل به يغما داده ام يا دل به يغما برده ام
فكر كن من با كدامين زخم ها زيباترم
خنجري بر سينه ام يا خنجري بر گرده ام؟
كوچه ها سردند و دلگيرند و من ترسيده ام
كوچه ها سردند و دلگيرند و من افسرده ام
كي به آن خوشبختي موعود دستم مي رسد
مي رسي روزي و مي بيني كه ديگر مرده ام
!! نوشته شده توسط سعید توکلی
| | یکشنبه 8 دی1387
•


