تبليغاتX
عاشقانه در گور
دوشنبه 6 اسفند1386
هوالاول

۱: بدون اینکه حرفی زده باشم به چشمانم زل زد و گفت امسال سال غریبی است. بعد دستش را مثل سایه بان به پیشانی اش گرفت و به انتهای کوچه خیره شد. در کوچه چیزی نبود جز زنی چاق و قد کوتاه با چادر سیاه که داشت می رفت. باد مرموزی می وزید.

۲: هنوز رادیو روشن بود و مجری چیز هایی در مورد عاشورا می گفت. ما همه گرداگرد بابا نشسته بودیم و سکوت می خواندیم. بابا نگاهی به ساعت انداخت و زیر لبش زمزمه کرد :(( کو تا صبح؟)) چند ساعت همین طور ماندیم تا  گفت (( کمی نسیم)) ! در را باز کردم

همه چیز تمام شد...

خاک سپاری اش در ظهر عاشورا گریه ام را بیشتر می کرد . گفتم عجب سال غریبی است ! بعد به انتهای قبرستان خیره شدم. زنی چاق و قد کوتاه داشت گریه می کرد. باد می وزید.

 

با خویش سفر کردم و با خویش رسیدم

اما اثری از تو ندیدم که ندیدم

هرجا به دلم شور تو افتاد نشستم

هرجا که نسیم از تو خبر داد دویدم

دستی که تو را برد شبی پلک مرا بست

عطر نفست آمد و از خواب پریدم

*

ای ماه کمان ابروی من نقش شما را

با کلک کهن گوشه ی محراب کشیدم

*

در بخت من از سعد و سعادت اثری نیست

بیهوده چرا نام نهادند سعیدم !؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:7  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~