تبليغاتX
عاشقانه در گور
یکشنبه 12 خرداد1387
 

 

 

۱: سلام

 

۲:

 

 

حتی از آنچه گفته ام از تو، غزلتری

 

بیهوده نیست این همه از من مکدری

 

می پوشم از تو چشم به ظاهر ولی هنوز

 

در ذره ذره ذره ی جانم مصوری

 

جاری ست در رگان تو خوشبوترین گلاب

 

تو دستچین سرخترین باغ قمصری

 

آنجا که چشم های تو را نقش می زنند

 

باید از آفتاب بسازنند جوهری

 

وصف تو کار خواجه ی شیراز بود و بس

 

(( کز هر زبان که می شنوم نا مکرری))

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:1  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
سه شنبه 24 اردیبهشت1387

 

                          

 

 

 

 

1:سلام

2:برنامه ي پاسداشت چهارمين سال در گذشت حضرت منزوي با حضور استاد گرامي محمد علي بهمني ، محمد سلماني، غلامرضا طريقي، خليل جوادي و امير مرزبان برگزار شد. از دوستان قزويني پوزش مي خواهم كه برنامه  به مذاقشان خوش نيامد، مي دانند كه به خاطر مجري بود نه میزبانان زنجاني!!!

3:با غلامرضا طريقي بوديم اين چند روز ، چقدر خوش گذشت اما لعنت به آن قطار كه بايد مي رفت.خاطرات زيادي داريم با هم و خانواده ي هم كه قرار است نگفته بماند، پس بماند.

اين غزل تقديم به طريقي كه برادري اش را ثابت كرد و خانواده ي مهربانش:

 

 

 

 بهار شد ولي بهار من نيست

 

كه روزگار ، روزگار من نيست

 

اگرچه مادرم سياه پوش است

 

ولي به فكر حال زار من نيست

 

كسي كنار من به جز خودم نيست

 

كسي به جز خودم كنار من نيست

 

سفيد شد به جاده ها دو چشمم

 

چرا كسي در انتظار من نيست؟

 

مرام سرنوشت من همين است

 

زمانه هيچ شرمسار من نيست

 

به دوش مي كشم مزار خود را

 

مگر رداي من مزار من نيست !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:47  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
شنبه 7 اردیبهشت1387
 

1:سلام

2: كتاب دوست عزيزم حسن پاکزاد با عنوان ((ماشين حساب كوچك من جاي گريه نيست)) چاپ شد. دوستان علاقه مند با وبلاگ خود حسن عزيز مرتبط باشند

3:شانزدهم  ارديبهشت چهارمين سالروز پرواز حضرت حسين منزوي است. اول تسليت و بعد اينكه برنامه اي انجمن ادبي اشراق با كمك بچه ها ترتيب داده كه روز هفدهم با حضور استاد نازنين محمد علي بهمني و غلامرضا طريقي مهربان برگزار ميشود.

4:الياس علوي مرا به بازي اي دعوت كرده بود كه بايد در مورد عكسي قديمي توضيح مي دادم اين هم همان عكسي كه براي من عزيز است و خود الياس زمستان وقتي داشتيم تو پس كوچه هاي زنجان قدم مي زديم گرفت، يادش به خير...

 

 

 

5: و يك غزل  مربوط به ماه هاي گذشته :

 

 

 

...و ایزد با چه معجونی سرشت آب و گل ما را

 

که اینسان می برند آسان،پری روها دل ما را

 

من و تو نیمه ی یکدیگریم و هردو دلتنگیم

 

که کامل می کند غم نیمه ی نا کامل ما را

 

همان بهتر جدا باشیم از دنیای هم، وقتی

 

دو چندان می کند دلبستن ما مشکل ما را

 

فریب بازی ایام را خوردیم و مي خواهد

 

بچرخاند فلک اینبار دور باطل ما را

 

به هر در جان به کف رفتیم و برگشتیم با حسرت

 

مگر که مرگ گیرد تحفه ی نا قابل ما را !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:6  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 14 فروردین1387

 

 

  

1:ايام بر شما مبارك باد، ايام مي آيد كه از شما مبارك شود، مبارك شماييد.

2:سال گذشته كساني بودند كه امسال نيستند، يادشان بخير...

3: حامد رحمتي از شاعران همشهري است كه سپيد هايش را اينروزها بيشتر مي پسندم.دوست خوبي نيز هست، لااقل با هم اياقيم خيلي.  زود رنج است به ظاهر ولي اكثرا اتاقش پر است از بچه هاي شاعر و طبيعي ست مادر مهربانش جور همه را مي كشد. خواستم شروع وبلاگم  امسال با ياد حامد و خانه ي گرمشان باشد.

 

 

 

 

 

 

اين غزل را خيلي دوست دارد و به خود او هم تقديم مي كنم:

 

 

از عاشقی دل کندم از تو دل بریدم

اینروز ها می ترسم از بخت سپیدم !

با آخرین گنجشک ها از شهر رفتی

من مانده ام با بال های نا امیدم

بود و نبودم فرق چندانی ندارد

آیینه ی آهم رفیقان ! بشکنیدم

یاران به سویی می روند و من به سویی

ایزد چرا اینگونه تنها آفریدم؟

پرهیزی از تیغ اجل دیگر ندارم

من آنچه از دنیا نباید دید دیدم !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:50  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
دوشنبه 6 اسفند1386
هوالاول

۱: بدون اینکه حرفی زده باشم به چشمانم زل زد و گفت امسال سال غریبی است. بعد دستش را مثل سایه بان به پیشانی اش گرفت و به انتهای کوچه خیره شد. در کوچه چیزی نبود جز زنی چاق و قد کوتاه با چادر سیاه که داشت می رفت. باد مرموزی می وزید.

۲: هنوز رادیو روشن بود و مجری چیز هایی در مورد عاشورا می گفت. ما همه گرداگرد بابا نشسته بودیم و سکوت می خواندیم. بابا نگاهی به ساعت انداخت و زیر لبش زمزمه کرد :(( کو تا صبح؟)) چند ساعت همین طور ماندیم تا  گفت (( کمی نسیم)) ! در را باز کردم

همه چیز تمام شد...

خاک سپاری اش در ظهر عاشورا گریه ام را بیشتر می کرد . گفتم عجب سال غریبی است ! بعد به انتهای قبرستان خیره شدم. زنی چاق و قد کوتاه داشت گریه می کرد. باد می وزید.

 

با خویش سفر کردم و با خویش رسیدم

اما اثری از تو ندیدم که ندیدم

هرجا به دلم شور تو افتاد نشستم

هرجا که نسیم از تو خبر داد دویدم

دستی که تو را برد شبی پلک مرا بست

عطر نفست آمد و از خواب پریدم

*

ای ماه کمان ابروی من نقش شما را

با کلک کهن گوشه ی محراب کشیدم

*

در بخت من از سعد و سعادت اثری نیست

بیهوده چرا نام نهادند سعیدم !؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:7  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 23 خرداد1386
حکایت ما حکایت ((حسنی))  است که مدرسه رفتنش مصادف می شد با روز های تعطیل.ما هم بروز نمی شیم غیر از حالا که امتخاناته و هزار تا کار عقب افتاده .البته اقرار می کنم که دلیل بروز شدنم این دو بیت از (( لیلی و مجنون)) نظامیه:

                               پرورده ی عشق شد سرشتم

                              بی عشق مباد سر نوشتم

                             گر چه ز شراب عشق مستم

                             عاشقتر از این کنم که هستم.

به هر حال حالا اینجام تا یه غزل قدیمی تایپ کنم.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید: 

 

                                     

طراوت تن تو دلپذیر شب بو هاست

و چشم های تو وصف چراغ جادوهاست

دلم خوش است که نام تو را به تن دارم

اگر چه سینه ی من جای زخم چاقوهاست

تو بهتر است فقط در دل خودم باشی

که بودن تو کساد شب پری روهاست

عجیب نیست که وا مانده اند نقاشان

کشیدن تو به حق لکنت قلم موهاست

چرا برنجم از این حس سربزیری تو

که عشق پاک دلیل نجابت قوهاست !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:27  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~