تبليغاتX
عاشقانه در گور
پنجشنبه 24 اسفند1385
در شهر خودت پیدایت نکردم.گفتم شاید دریا از تو نشانی داشته باشد. آخر گفته بودی که دریا دل توست وقتی که عاشقی.فقط همین بهانه بود که کنار حسن پاکزاد نشستم و سر از ساری در آوردم. از هتل نارنج  . تا شعر بخوانم کنار دریا با دوستانی از جنس تنهایی خودم. و تو آنقدر زنگ نزنی که گوشی خشکش بزند و تنهایی کلافه ام بکند. و دریا هم حتی آرامم نکند با  مه ای که بر سینه داشت . اصلا در شهسوار هم نبودی وقتی روی سن  اسم تو را می گفتم و دنبالت می گشتم بین مردم . حالا باید چکار کنم در زیر برف جاده چالوس که به شیشه می زند و سوی خانه می آورد خط های سفید جاده. حالا باید چکار کنم با این بهار بی تو  وقتی غزل هم آرامم نمی کند.حالا چکار کنم در این سال سگی که بی تو تمام شد.حالا چکار کنم با این دست ها که هنوز بوی ادکلن تو را می دهد. بگو چکار کنم با این شعر که تمام نمی شود :

توقعی من از آغاز این بهار ندارم

به لحظه لحظه ی این عید بی تو کار ندارم

.........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:23  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
شنبه 5 اسفند1385
گفتم محمد رضا این تهران تو نیست که مرا به خود می کشد. این خاطره ای دور است و وسوسه ای که از تو دارم .تا سر سفره ی رنگین مادرت بنشینم و پدرت لبخند تعارف کند برایم.گفتم محمد رضا مبادا خوابت بگیرد که باید تا صبح غزل بخوانیم و صبح سر از کوهی در بیاوریم که ما را به آسمان نزدیک می کند.و بعد به خانه بر گردیم. به خانه ی شاعران و در ردیف دوم بنشینیم و گوش کنیم آرام.آی محمد ! محمد رضا طاهری ! انگار ما آفریده شدیم که نگران دلمان باشیم. پس من باید لابد از این اتوبوس بدم بیاید که مرا از تو دور می کند. بدم می آید باور کن !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
جمعه 4 اسفند1385
پس از این هک نا جوانمردانه انگار باید از نو شروع کنم. هرچند به کمک وحید طلعت نازنین مقداری از مطالب را پیدا کردم ولی باز... حالا هم با شکل شمایل جدیدتر باید دوباره ادامه بدهم.پس در آینده ای نزدیک این وبلاگ بروز می شود تا کسی فکر نکند تسلیم شدیم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:22  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 3 اسفند1385
پاییز هم فرا رسید.به همه ی شاعران تبریک میگویم و امیدوارم که فصل خوبی واسه همشون باشه.جشنواره شعر و قصه استان زنجان هم به پایان رسید . انگار من هم در چند بخش بر گزیده  شده بودم .بهانه ی خوبی ست واسه گرد گیری این کلبه ی عجیب غریب.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:44  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 3 اسفند1385
جشنواره ی شعر انتظار هم در اراک به پایان رسید. با کلی خاطره ی تلخ و شیرین.شیرینش اینکه چند روزی با دوستان شاعر بودیم و کلی لذت بردیم. به اضافه ی یک شبی که با سید الیاس علوی مهمان نیما راد > پوریا سوری و پدر بزرگوار و شاعرش بودیم. البته زحمت فراوان دادیم که از اینجا دستشان را می بوسم.تلخی سفر هم اینکه در بر گشت به تهران من و الیاس علوی تمام زندگی و هویتمان را جا گذاشتیم توی ماشین.بماند که چقدر بد بختی کشیدیم تا پیدایش کنیم.۱۴ شهریور هم تولد من بود که بهانه ای شد برای یک شعر .از دوستان هم به خاطر دیر بروز شدن پوزش می خواهم.

تقدیم به ۲۲ سالگی:                                                                                                            

نه اینکه خسته در این خاک تیره مدفونم

هنوز دلخوش این اتفاق میمونم

هنوز از پس این سالهای پی در پی

اسیر وسوسه ی زخم های موزونم

غم من از بد تقدیر نیست می دانم

که چون انار از آغاز کار دلخونم

چه فرق می کند اینکه اسیر می میرم

اگر پرنده ام آزادی است قانونم

نه اینکه خسته در این خاک ...نه ! که بی تردید

تمام زندگی ام را به مرگ مدیونم.                                

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:43  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~
سه شنبه 1 اسفند1385
نمی دونم کدام از خدا بی خبری اینطوری من و هکید و حالا باید از صفر شروع کنم.فعلا حرف خاصی ندارم .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:51  توسط سعید توکلی  | 

~ ~ ~