
سميراي عزيزم سلام
روزگار تاسش را توي مشتش چرخاند و وقتي رها كرد كه من و تو كنار هم بوديم ، يعني بازي روزگار خواسته بود كه كنار هم باشيم، ما براي اين بازي انتخاب شده بوديم، قبل از اينكه نظر قطعيمان را بدهيم.
از اول بهار لباس يقه اسكي زرشكي ام را پوشيده بودم و توي كوچه دنبال چشمي مي گشتم كه از پشت شيشه مرا ببيند و گمان كند من همانم كه بايد. تو ديدي ، تو مرا ديدي و لباس يقه اسكي ام را در تنم پسنديدي، اما نه اول بهار! حالا كه خوب فكر مي كنم آخر بهار نه تنها چيزي كم ندارد بلكه به هزار سيصد و شصت و پنج سال ارجحيت دارد. چرا نداشته باشد؟! براي مني كه در ذهنم زندگي نمايشي ست كه نقش اولش را تو بازي مي كني.
گمان نمي كردم روزي برسد كه ناتواني ام براي تو رو شود، حالا شد. در واقع من نمي توانم فارغ از جريان بازي باشم. وگرنه من اينجا چه مي كردم بي تو. اينجا كه يقينا براي كسي آن پسر يقه اسكي پوشي نيستم كه بايد باشم، و حتي قلمم را هم به نام نا مباركشان آلوده نكرده ام تا به حال ، خدا را شكر . اما تو نيستي چرا؟
كجاي نمايش سر جاي خودش نيست كه من دل دل مي كنم براي دمي و نفسي با تو بودن و تو مغرورانه به تماشا ايستاده اي؟ آن هم آخر بهار . اصلا بگذار اين نمايشنامه را از آخر بخوانم ، تا تو بيفتي درست اول بهار، تازه تو به اول بهار خيلي مي آيي. بهار هم با تو پسنديده تر است.
امشب از مادر اجازه گرفتم كه قلكم را براي كادوي تولدت به تو بدهم، خودم به خوش سليقه اي تو نيستم. بشكن و هر چه دلت خواست براي خودت بخر، مي گفتي قرض هايت را كه بدهي لباس و ماشين مي خري و به مسافرت ميروي. برو ، تازه سعي كن بهترين هتل ها اقامت كني و بهترين غذاها را بخوري، قول مي دهم نگرانت نباشم تا وقتي بر مي گردي. شايد سال بعد بهتر از اين هم باشد.
قربانت، سعيد تو
آيينه اي گذاشته اي در برابرم
تا خويش را دوباره به خاطر بياورم !
بي شبهه تو عميق ترين رود ممكني
من نيز مثل تكه ي چوبي شناورم
در بين چشم شور حسودان تيز بين
نام تو را چگونه به كاغذ بياورم ؟
بانو مرا هميشه نمك گير مي كني
اي بوسه ات حلال تر از شير مادرم !
رو راست باش حرف دلت را به من بگو
من سال هاست منتظر حرف آخرم
مهر تو را نشد بخرم ، مرگ بر دلم
نام تو را نشد ببرم ، خاك بر سرم !
۱:سلام
۲:عید مبارک. سال پیش کسانی نبودند که امسال هستند> قدمشان میمون.
۳: کتاب اولم با عنوان (( اگر پرنده ام)) بعد از یک سال و دو ماه چاپ شد. این کتاب توسط نشر فصل پنجم و با حمایت وزارت ارشاد چاپ شده است. کلی از کلماتش برای کسب مجوز دستکاری شد که ناگزیر بودم. مثلا ردی از بوسه در کتاب نمی بینید. از شاعر عزیز آقای پرویز بیگی ممنونم که کار های چاپ را به عهده گرفت.

۴: اگر می توانید از این کلمه ها جمله بسازید: ماشین-جاده-عید-روبوسی-مامون-رقص چوب و کمربند- کوه برجه- ۱۳بدر.
۵: این غزل تقدیم به همسرم : سمیرا قطب
من نام تو را از دهن باد گرفتم
در وصف لبت از غزل امداد گرفتم
در شرح مقامات و اشارات نگاهت
تکلیف شب از خواجه ی استاد گرفتم
از اینهمه دانشکده ی بی در و پیکر
شادم که فقط درس تو را یاد گرفتم
دور از غم تنهایی انسان معاصر
حرفی بزن ای دوست که غمباد گرفتم !
تو باغ پر از سیبی و من زیر درختان
هر سیب که از دست تو افتاد گرفتم !
۲:
زندگي! آزرده ام آزرده ام آزرده ام
دست بردار از سرم من غنچه اي پژمرده ام
كاش مي شد كه بدانم چيستم يا كيستم
دل به يغما داده ام يا دل به يغما برده ام
فكر كن من با كدامين زخم ها زيباترم
خنجري بر سينه ام يا خنجري بر گرده ام؟
كوچه ها سردند و دلگيرند و من ترسيده ام
كوچه ها سردند و دلگيرند و من افسرده ام
كي به آن خوشبختي موعود دستم مي رسد
مي رسي روزي و مي بيني كه ديگر مرده ام

۱: سلام
۲:
چشمی که گذر کرده فقط یک نظر از من
تصویر ندیده ست غم انگیز تر از من
متروکترین قلعه ی این دشت و دیارم
انگار کسی هیچ ندارد خبر از من
*
من وسوسه انگیزترین سیبم و افسوس
تو می گذری تا که نبینی اثر از من
رد می شوی و پشت سرت ذرّه به ذرّه
کم می کند انگار تو را یکنفر از من
*
گنجشکی از آغوش گلی پر زد و گم شد
تقدیر چنین بود که تو بی خبر از من...
۱: سلام
۲: بعد از چند سفر دور برای کسی به روزم که آمدنش مثل آفتاب زمستان است:
شهد ناب است پشت لبخندش
عاشقان دسته دسته پابندش
گشته ام کوچه کوچه، شهر به شهر
نیست هرگز کسی همانندش
ترُک گیسو پریش ِ شهر آشوب
سینه ریز غزل گلوبندش
خواجه ارزان به او نظر دارد
با بخارا و با سمرقندش !
باید اسپند دود کرد اگر
دیگران لحظه ای ببینندش
مانده ام با کدام وسواسی
ساخته خالق هنرمندش !


